I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cry with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now
I'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel….
to feel. . . .
میان آسمان و زمین
یک دایره می کشم
پر از ماهی می شود
دلم برایشان میسوزد
رهایشان میکنم
حالا
در دریا هستند
آزاد
و مرا...
در این حوض کوچک جا گذاشته اند
چه کسی رهایم خواهد کرد...
برای من خوب است
فراموش کرده ام
جای این زخم ها از چیست...
صدای رخنه ی آرام سکوت
در تمام لابه لاها
می پیچد و نزدیک می شود
می ترسم
می ترسم و نمی دانم
کجای یک خواب نیمه تمام شبانه ام
بدون بازگشت
وقتی که دهان سرد و تاریکش
اماده ی بلعیدن است
صدایش بلندتر می شود
و در تمام لابه لاها می پیچد
ای کاش می دانستم
اگر می دانستم
عروسک هایم را جا نمی گذاشتم
افسوس که نمی دانم
اگر می دانستم
دیگر نمی ترسیدم .
كلمات در دستانم گم مي شوند
و چيزي هنوز مي پرسد...
راز زمين چيست
كه هرگز نمي ايستد.
در اين دنياي كاغذي
همه چيز را در حال حركت ديدن
كار آسانيت
سختي
از آن من است
كه باز مانده ام
دود سفيدي در دفترم مي پيچد
و همه را خواب مي برد
چيزي مثل سوت قطار
بين تمام كلمات موج مي اندازد
همه شان مي روند
و من را تنها مي گذارند
با ياد تو
كه با هيچ چيز محو نمي شود .
15بهمن ماه1390
و فقط همین یک بار
برایم قصه بگو
امشب بچه می شوم
و تمام شب را کنارت خواهم بود
تا ابرها را به خوابم بیاوری ....
چرا نگفته بودی
قصه هم
مثل خواب شیرین
فقط مال بچه هاست
چرا نگفته بودی
دنیای روشن کوچک
مثل دستان پاک
فقط مال بچه هاست
حالا بگو
این یک شب
و این یک قصه را
چگونه برایم می سازی
حالا که نه من دیگر بچه ام
و تو نیز هیچ قصه ای را دیگر...
یادت نیست .
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی
برشعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست .
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور .
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.
احمد شاملو
لبختد میزنند
و چشمانی دارند براق ،
از شوق پریدن
ایستاده ام
رو به یک دیوار بلند
همه جا را سکون گرفته
اما ما منتظر نیستیم
روز رفتن
ازین سکوت کم عمق
خودش می آید .
پریوش 1390/7/19
يك روز گذشت
هيچكس نمي داند
نام حشره اي كه در پيله مانده
چيست
به برگ ها نگاه مي كنم
و انگشتان دستم
يكي يكي
بخار مي شوند
شكل ابر نيست
حقيقتي كه بالا آورده ام
براي هضم دوباره اش
مي بايد
تمام ساعت ها را
بشكنم.
پريوش پويان فر
25 امرداد 1390
تا آنجا که چشم کار می کند
چیزی نیست ـ
آن آبادی کجابود که می گفتی
چیزی هست که در مغزم تکان می خورد..
من تو را تمام خواهم کرد
مثل یک نردبان
که پس از هر قدم ،
آن پله
می شکند .
هزار کلمه را بهم گره زدم
برای این تور
برای کمی بیشتر داشتنت
تو که ماهی نیستی...
خودت بگو کجا
کجا....
پنهانت کنم !
...تازه باران آمده بود
در باز شد
تا نیمه
عقربه ثانیه شمار جهت عوض کرد
یک انتهای نیمه تمام دیگر
که فقط مال من بود
نقطه
سر خط !...
نه مسیح وار...سپید! -
روح مرده ی من !
نگو اشکهایم را عبث ریختم
سه فصل طول کشید
خون پررنگ زخمم پاک شود
چشمان مستت را باز بگذار
فقط همین یک بار...و آخرین-
ببین که چگونه...
به صلیب می کشم ...
تو را .
Started a search to no avail
A light that shines behind the veil trying to find it
and all around us everywhere is all that we could ever share
If only we could see it
Feel there's truth thats beyond me
Life ever changing weaving destiny
And it feels like I'm flying above you
Dream that I'm dying to find the truth
Seems like your trying to bring me down
Back down to earth
Back down to earth
layers of dust and yesterdays
shadows fading in the haze of what I couldn't say
And though I said my hands were tied
Time have changed and now I find I'm Free for the fist time
Feel so close to everything now
Strange how life makes sense in time now
Anathema
اینکه می شود زمان را در آینه دید
به غمگینی تنها ماندن گنجشکی در جنگل
و به سنگینی شوق تمام شدن چیزی که انتظارش را می کشیدم...
کاش می شد در آینه شنا کرد
وبه تمام گذشتگان سلام
شاید
همان جاست
چیزی که سال هاست گم کرده ام .
بتوانم فکر کنم
تا هنوز که هستم -
وقتی برایم باقی خواهد ماند
برای انتخاب گل هایی که
همیشه می خواستم لای موهایم باشند
بی هیچ مانعی .
خواستم شعری نو بگویم
دستم را گرفت
چشمانم را بست...
همین که به دلم رسید
آهی کشید و خاموش شد.
صدای دلم گرفته
و دل چشمانم پر
از کسانی که نشانی شان درست بود
اما
در باغ را بستند
امروز
موهایم را باز می کنم
تا باد بداند پناهش کجاست
سرما رفته و باکی نیست
بهار...بهار...
بهار آمده .
همان جا
یا کمی آن طرف تر
شبانه
اما تنها
دفنش می کنم
دوام من بیشتر بود
اما زمستان اینبار
به جان من وماهی هایم افتاده .
18 بهمن 1389


